زمین عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت. خدا یكی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینهام بگذارم و قلبم باشد. حالا هروقت كه روحم یخ می كند، سنگ آتشینم سرد می شود و تنها سنگش باقی می ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشینم گُر می گیرد و تنها آتشاش میماند. مرا ببخش كه روزی سنگم و روزی آتش. مرا ببخش كه در سینهام سنگی آتشین است. 
عرفان نظر اهاری
------------------------------------------------------------
شب که سیاهی اش را بر تمام پیکرم می اندازد من در اضطرابی گنگ گم میشوم ... نگو که شب را نمی شناسم ... دیر زمانی ست که شب در من حلول کرده ، از همان دم که من به اشتباه ماه را در اسارت زنجیری به خانه ات آوردم و تو را روانه آسمان کردم . و چه عبث می پنداشتم که تو در حوالی خانه ی خدا سکنی گزیدی ! و همان لحظه که نردبان خدا کج شد و ماه افتاد ، و تو درست فرود آمدی در من . انگار که خدا تو را از آسمان برایم فرستاد ! حالا بتاب ماهکم ...برای یک بار هم که شده تو بتاب در من . من از تازیانه های شب بر پیکر احساسم وحشت دارم ! نگاه کن ... چه بی مهابا بال می زنم ، برای پرواز در این نیمه شب دهشتناک ! من راه را گم کرده ام ... فانوس این قصه انگار با هیچ شعله ای روشن نمیشود . پلکهایم سنگین می شوند ... خواب را سرمه ی چشمان همیشه مستم کن ، تا شاید امشب رویای عشق در زیر نور ماه از آنِ من باشد ... من همان نقطه ی کوچکی هستم که انگار از سر انگشتان خدا افتاده ام ... گم شد ه ام در راه ...تو بتاب در من ...تو بتاب بر من ... فاطمه عباسی

------------------------------------------------------------
در این ظلمات یخ بسته دنبال کور سویی میگردم تا نورانی شوم از بی پایانی...

------------------------------------------------------------
جمعه های بی حوصله، در پس پرده ی مهتابی کدامین ستاره را این چنین به مهمانی شب می برد؟ گمان میکنم آنها هم اسیرت شده اند!

Sun's luminosity ... is taken of your eyes
------------------------------------------------------------
پیله های ذهنم هنوز پروانه نشده اند بگو کی از انزوای غزل های نیمه تمامم در زمستان همیشه عریان بیرون می آیی؟ بگو کی مانند آبهای جاری کوهستان قلبم در آن لحظه بهاری می جوشی؟ تنها تویی که راز این دل دیوانه را میدانی..

------------------------------------------------------------
Happy M O T H E R ' s day to all mothers in the world...
------------------------------------------------------------
این روزها همه چیز بهانه است حتی روح آبی ام که انگار مدتیست بیرنگ شده، مثل یک حس ناشناخته در تابش نیلگون روی دریای سربی اما آنقدر در دنیای خود غرقم که نمیدانم نشانی ات را از کدام پیچک گلپوش بپرسم

There is no way to stop growing the climber...
------------------------------------------------------------
انگار روحم را خط می کشند خطهای درهم و خشن دلم می سوزد دلم سخت می سوزد احساس میکنم ذره ذره های فرهنگم نابود می شود تخت جمشید، پاسارگاد، مقبره خشایار شاه می دانم سیوند نقطه ی پایانی تلخی در تاریخ 3000 سال ایران خواهد بود اما افسوس ...

------------------------------------------------------------
در روشنایی باران، در آفتاب پاک، در روزهای آخر اسفند، در نیمروز روشن، وقتی بنفشهها را با برگ و ریشه و پیوند و خاک در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند جوی هزار زمزمهی درد و انتظار در سینه میخروشد و بر گونهها روان. "فریدون مشیری" 
چه لذتی دارد برای تو نوشتن تویی که خالی ماندی تا پر شوم اشک شدی تا خنده شوم اسیر شدی تا رها شوم خزان شدی تا بهار شوم نوشته هایم ناچیز است تمام نانوشته هایم تقدیم تو باد بهارم بهارت مبارک

------------------------------------------------------------
تو نیستی چشمانم را می بندم سردم میشود احساس میکنم هیچ تعلقی به مکان و زمان ندارم زیر آخرین بارانهای تعمیدی سال بی رنگ می شوم در گوشه سمت چپ سینه ام تو را ناخودآگاه پیدا می کنم به حضورت ایمان می آورم اما نمیدانم حسم را چه بنامم آنچه که دیوانگان جنون و فرزانگان عشق می نامند... . تنها میدانم تو معنای سبز بهاری

------------------------------------------------------------
می برند به صلیب بکشند ام ساکت بی صدا اما انگار سال هاست مُرده ام تنها گرمای نگاهی ست که میسوزاند ام... م ن م ص ل و ب ع ش ق ا م

------------------------------------------------------------
هرچند گاهی سکندری میخورم اما باز هم به روی خود نمی آورم آخر چگونه میشود آفتاب را ندید و یا آن ماه زردی را که از غم عشق رنگش پریده است.. بگو میشود؟

خستگی ام را به عشق حضور بارانیت با خط زدن تک تک روزهای تقویم میزدایم ...
------------------------------------------------------------
این روزها تمام گله های بارانی را به روزها آفتابی گره میزنم تا شاید طعنه های تلخ روزگار را مرهمی باشد... باز کن پنجره را که من تنها ساکت و آرام تنها به پیاده رو های صبوری که هیچ گاه عطر تن ات را از یاد نخواهند برد نگاه میکنم و نگاه ... 
احساسم را به دستهای نانجیب قفسی تنگ دادند، هیچ دستی برای گشودن درهای نا لطیف و سنگی قفس تنهایی هایم نبود، هیچ كس نیامد كه جوانی بالهایم را ببیند و بگوید: تو هم حق پرواز داری.
احساسم را گم میکنم تا نیازارم قلبی را عشقم را ذره ذره به دست شب می سپارم تا در تاریکی خود او و اشکهایم را پنهان کند، میدانی؛ همیشه وقتی چیزی را بینهایت دوست میدارم می فهمم که داشتنش آرزویی بیش نیست، آن وقت است که قانع میشوم دیگر هیچ نخواهم! . . آنقدر آرام شکستم که هیچکس صدایش را نشنید
------------------------------------------------------------
در تکرار بیداری های بی بهانه شب ها ماه و زمین و ابر و آسمان، با یک بغل شوق آفتابی به بهانه ی یاد و دیدار تو پا به پای من تا سحر پلک برهم نمی نهند...

------------------------------------------------------------
همیشه میگویند زمانی که اولین کلمه را بنویسی تمام لغاتش به ذهنت میآید... اما خوب میدانم که معجزه ی چشمانت به من نوشتن آموخت، گندم زارهای ذهنم با تلألو آفتاب عشقت زیبا شدند و بهار خزان زده ام با تو غرق نیلوفر شد، بهاری ترین فصل تقدیرم سالگردت مبارک... 
پ.ن: گاه فکر میکنم مرا چه به نوشتن که حروف و کلمات در برابر حسم سخت عاجزند ...
------------------------------------------------------------
من هم از ماه میگویم دیوانه نیستم اما عاشقم گاه گاهی شعرم را به او میگویم: از حجم سبز بهار تا سکوت سرد باران . . راستی ماه مهربان تو هم بگو... 
the pulchritudinous moon steped in my room slowly i just was whispering: never leave me it smiled sadly and vanished...
------------------------------------------------------------
چه زیباست زیر باران در مسیر بی انتهای سنگفرش شده گیج عطر بوته های یاس با تن تب زده ی عشق بی اعتنا به هر چه که هست و نیست رفتن و رفتن ...

rear window; autumn rain lilies bush are quietly getting wet

------------------------------------------------------------
سلام به آسمان بگو ببارد شمع های خاموش را روشن کن به پنجره بنگر و کبوتری که زیر باران به پنجره ات پناه آورده به تو نگاه می کند به اطلسی ها نگاه کن و زیر لب نجوا کن تولدم مبارک آسمان را ببوس شمع ها را فوت کن کبوتر را امان بده اطلسی ها را آب بده به زندگی بگو : تولدم مبارک 
عشق من ، پری مهربون من ، می دونم نمیشه ،نمیشه جواب محبتای یه فرشته رو به این آسونی داد، کاشکی بتونم یه روز یه ذره مثل تو باشم. انگار همه خوبیای دنیا تو وجود تو جمع شده، همه ی شبهایی که با گریه های بیقراریم اشک می ریزی و با خوشحالیم انگار دنیا رو بهت میدن همیشه جلوی چشمامه ،اشتباه های من و گذشت های تو .از بچگی واسم بیشتر از اون چیزی بودی که همه فکر میکردن،حتی خیلی بیشتر از یه دوست، یه عشق! دلم نمیخواهد حتی یک ثانیه هم از تو دور باشم، مریمم خیلی دوست دارم تولدت مبارک 
------------------------------------------------------------
در سرزمین رویایی ام همراه کوچ چلچله های مهاجر باز هم خیال می بافم باز از بوی عطر گاه و بی گاهت که پیچیده در هوای ناب پاییز دیوانه می شوم همچنان منتظرم تا برایم یاد باران و آسمان بیاوری و می شمارم نفس هایم را تا در امتداد فصل عاشقی در میان مه گم شویم

------------------------------------------------------------
ای حس ناشناخته ی دنیای من همیشه برایت مینویسم تویی که دوری اما از تمام نزدیکان نزدیکتر تویی که دنیا را به من هدیه دادی عشق زندگی بهار میدانم که من چه کم ام و تو چه بزرگ، آنقدر عظیم که تمام لحظات مرا میدانی دلم سخت تنگ است برای همه ذکرها و نجوا های شبانه برای نامیدن نام زیبای تو همراه صدای مبهم التماسهایم اما اشکهایم آنقدر تطهیر نشده اند تا بتوانم با آن وضو بگیرم... 
Listen to: Allaho allah...protect me and guide me
------------------------------------------------------------
|